عطر خوش رمضان...
این روزها بوی عطری تمام دنیا را پر کرده است اگر خوب دقت کنی متوجه میشوی این عطر خوش رمضان است که آهسته و نرم نرم دارد نزدیک میشود
باید به پیشوازش بروم .آخر میدانم کارت دعوتهای مهمانی را برایمان آورده است...
کارت دعوتی که پر از قطره های ناب گلاب و پر است از لحظه های شیرین پرواز شبانه... و سکوتی دل انگیز و پر از راز...
رازهایی آبی ، سبز و سپید.
شب است و خلوت من با خدا...
نمی دانم... چگونه از این خلوت بنویسم؟!
تا می نویسم : من با خدا.....
اشک ها سرازیر می شود
آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟؟!!
خدایا!
کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دست های تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم ، لمس کنم و ببوسم...!
کاش دست های تو لمس کردنی بود...
کاش می توانستم "سرم را در آغوش تو که مهربان تر و گرم تر از آن آغوشی نیست بگذارم و زار زار گریه کنم ؛ برای خودم ، برای تمام کارهای بدی که کرده ام، برای تمام گل هایی که چیدم ، برای تمام شب هایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛ برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛ برای تمام وقت هایی که یادم رفت آسمان آبی است! "
که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟
که یادم رفت سیب چه عطری دارد؟!
خدایا... مرا ببخشای
به خاطر تمام روزهایی که پرواز نکردم و مثل کبوتر های تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم
غرق نشدم و گم نشدم ... تا رها شدن
خدایا!
وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری دلم یک طوری می شود... یک جور خیلی خوب!
خودت که بهتر می دانی چطور...نه؟
از این سحر به بعد...
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم
می خواهم با عشق دوست باشم
می خواهم دست های ایمان را ببوسم و دست در دست تو... به اوج آسمان پرواز کنم
می خواهم آب را لمس کنم؛ می خواهم آبــــی شوم
خدایا ! دستم را بگیر
اگر تو نگیریشان، من می افتم... می شکنم و... می میرم
خدایا دوستت دارم ...



عطر خوش رمضان...
